X
تبلیغات
علامه حسن زاده آملی علامه حسن زاده
علامه حسن زاده
علامه حسن زاده آملی
ارسال در تاريخ توسط admin


........

ای که زبانها به تو گویاستی   ای که دل و دیدۀ بیناستی

ای که صفات تو و ذاتت نکوست   ای که ز هر عیب مبرّاستی

ای که ز نور رخ زیبای تو   روی همه خرّم و زیباستی

ای که سرای دل شوریدگان   شورشی از عشق تو برپاستی

ای که ز تو مرغ شباهنگ را   نالۀ جانسوز سحرهاستی

دست حسن گیر و رهائیش ده   ای که ز راز دلش آگاستی


منبع: ابیات علامه حسن زاده آملی ،وبلاگ الهی     

ارسال در تاريخ توسط admin

 
 
.......

بیا از صحبت اغیار بگذر   بیا از هر چه جز از یار بگذر

که اغیارند با کارت مغایر   چه خواهی مسلمش خوانی چه کافر
                              ...  
که اغیارند نا محرم سراسر   چه از مرد و چه از زن ایبرادر

دل بی بهره از نور ولایت  بود نامحرم از روی درایت

ز نا محرم روانت تیره گردد   قساوت بر دل تو چیره گردد

چه آن نامحرمی بیگانه باشد   و یا از خویش و از همخانه باشد

ترا محرومی از نا محرمان است   که نا محرم بلای جسم و جانست

.......

بیا یکباره ترک ماسوا کن   خودت را فارغ از چون و چرا کن

به این معنی که نبود ماسوایی   خدا هست و کند کار خدایی

.......

یکی پرسید از بیچاره مجنون   که ای از عشق لیلی گشته دل خون

بشب میلت فزونتر هست یا روز   بگفتا گر چه روز است عالم افروز

ولیکن با شبم میل است خیلی   که لیل است و بود همنام لیلی

همه عالم حسن را همچو لیلی است   که لیلی آفرینش در تجلی است

همه رسم نگار نازنینش   همه همنام لیلی آفرینش

همه سر تا بپا غنج و دلالند   همه در دلبری حدّ کمالند

همه آیینۀ ایزد نمایند   همه افرشتۀ حسن و بهایند

همه احوال او اندر تعدّد   ولکن عین او اندر توحّد

چه نبود این دو را از هم جدایی   خدا هست و کند کار خدایی

چه اندر کعبه باشی و چه در دیر   ترا قبله است وجه الله و لا غیر

                              .......

بیا با یاد او می باش دمساز   بیا خود را برای او بپرداز

                              .......

زمین و آسمان و ماه و خورشید   همه تسبیح او گویند و توحید

                              .......

بخلوت ساعتی را در تفکّر   بسر آور برون از خواب و از خور

که تا از حرفهای دفتر دل   مراد تو شود یکباره حاصل

اگر آری برای من بهانه   سخن بسیار آید در میانه

                              .......

تهی دستی در این بازار هستی   نمی دانم چرا از خود نرستی

برون آ یکسر از وسواس و پندار   که تا بینی حقیقت را پدیدار


منبع: فرازهایی از دفتر دل، بخش 8-یح ، ديوان اشعار، از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin
- «...و به هر اندازه ارکان مزاج بایسته تر، و اعتدال مزاج شایسته تر، و اندام آدمی موزون و آراسته تر، و تندرستی آن دلخواسته تر بود قابلی قوی تر و شریف تر برای بفعلیت رسیدن کمال انسانی وی بود، چه این که بدن انسان و جمیع قوا از طبع تا عقل وی وسائل پیشرفت و تور شکار اویند، و انسان با حفظ وصف عنوانی انسان شکار او علوم و معارف و درک حقائق است»


- «...سلام بودن مولود به یک معنی این است که سالم و تندرست به دنیا آید چه سلامتی بدن برای مولود سرمایه تحصیل سعادت اوست که بدن آلت ارتباط او با سایه حقائق - أعنی عالم طبیعت - است، و بدین معارفه با احوال طبیعت جسته جسته تواند به باطن آنها سفر کند، و بر اصول و مخازن آنها دست بیابد، بسان جوجه ای که بال و پر در آورد و به هرجا خواهد پرواز کند. انسان آنگاه به فعلیّت گراید که پرواز گیرد و از مجاز به حقیقت رسد و از ظاهر به باطن پی برد، به گفته عارف نامور سنائیِ غزنوی در حدیقه:

عالَم طبع و وهم و حسّ و خیال   همه بازیچه اند و ما اطفال

غازیان طفل خویش را پیوست  تیغ چوبین از آن دهند بدست

تا چو آن طفل مرد کار شود   تیغ چوبینش ذوالفقار شود»


- « از اهمیّت این موضوع -اعنی سلامتی مولود- است که شیخ اجل ابن سینا در قانون چهار فصل در تربیت طفل آورده است که هر فصل بویژه فصل دوم آن در موضوع خود اهمیّت بسزا دارد: فصل نخست در تدبیر مولود است، فصل دوم در تدبیر رضاع طفل شیرخوار است، فصل سوم در علاج امراضی که عارض کودکان می شوند، فصل چهارم در تدبیر اطفال تا به سنّ صباوت آنانست.»


- « در فصل دوّم در اوصاف مُرضِع یعنی شیر دهنده بحث کرده است. خوی شیردهنده و روی وی چه مادر و چه دایه از شیر در کودک اثر می گذارد زیرا که بُنیتش از آن شیر است. بلکه خوی والدین و حتی أحوال آنها در أوقات و نیّات آنها ، بلکه احوال نفس اوقات درگاه انعقاد نطفه و غذای مادر در زمان حمل چون دیگر اوصاف روانی و جسمانی او همه را تأثیری خاص در مزاج طفل است. و حق سبحانه از مجرای وجود والدین نفخ روح می کند که کأنّ هر سه نافخ روحند، و روح از این مجاری رنگ می گیرد چون آب باران از وادیها.»


- « استکمال نفس ناطقه که ترقی وی از عقل هیولانی تا بمرتبه عقل مستفاد و مافوق آنست بدون کمال بدن که صحّت آنست صورت نپذیرد چه این که بدن مبتلای به آلام و اسقام از استقامت افکار باز می ماند و سیر تکاملی انسانی برایش میسور نیست. و یا به تعبیر دیگر انسان با کمک کشتی بدن تواند که در دریای بیکران هستی سیر کند، و کافِل حفظ و سلامت این کشتی علم شریف طبّ و طبیب عزیز است.»



منبع: بخش هایی از کلمه ی اول هزار ویک کلمه، از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

دلا یک ره بیا ساز سفر کن   ز هر چه پیشت آید زان حذر کن

که شاید سوی یارت بار یابی  دمادم جلوه های یار یابی

دلا بازیچه نبود دار هستی   که جز حق نیست در بازار هستی   

بود آن بنده فیروز و موفّق   نجوید اندر این بازار جز حق

دلا از دام و بند خود پرستی   نرستی همچو مرغ بی پرستی

چرا خو کرده ای درلای و در گل   از این لای و گلت بر گو چه حاصل

.......

دلا عالم همه الله نور است   بیابد آنکه دائم در حضور است

ترا تا آینه زنگار باشد   حجاب دیدن دلدار باشد

دلا تو مرغ باغ کبریایی   یگانه محرم سرّ خدایی

بنه سر را بخاک آستانش   که سر برآوری از آسمانش

دلا مردان ره بودند آگاه   زبان هر یکی انّی مع الله

شب ایشان به از صد روز روشن   دل ایشان به از صد باغ گلشن

دلا شب را مده بیهوده از دست   که در دیجور شب آب حیاتست

.......

دلا شب کاروان عشق با یار   به خلوت رازها دارند بسیار

.......

دلا از ذرّه تا شمس و مجرّه   به استکمال خود باشند در ره

همه اندر صراط مستقیم اند  به فرمان خداوند علیم اند

دلا باشد کمال کلّ اشیا   وصول درگه معبود یکتا

اگر تو طالب اوج کمالی   چرا اندر حضیض قیل و قالی

دلا خود را اگر بشکسته داری   دهن را بسته تن را خسته داری

امیدت باشد از فضل الهی   که یکباره دهد کوهی به کاهی


 
منبع: فرازهایی از دفتر دل، بخش 7-ز ، ديوان اشعار،
از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

رباید دلبر از تو دل ولی آهسته آهسته   مراد تو شود حاصل ولی آهسته آهسته

سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از یادم   که گفتا حل شود مشکل ولی آهسته آهسته

تحمّل کن که سنگ بی بهایی در دل کوهی   شود لعل بسی قابل ولی آهسته آهسته

مزن از نا امیدی دم که آنطفل دبستانی   شود دانشور کامل ولی آهسته آهسته

.......                     

سحرگاهی دل آگاهی چه مینالید از حسرت   که آه از عمر بیحاصل ولی آهسته آهسته

.......                     

خرامان بگذرد از خطّۀ ایران غزلهایم   بهند و سند کشد محمل ولی آهسته آهسته

بلطف پیر میخانه حسن بگرفت پیمانه   بامیدش شده نائل ولی آهسته آهسته


منبع: شراب عشق ، ديوان اشعار
از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

الهي خوشا بحال كساني كه لذات جسماني شان عقلاني شد

تحفۀ جانرا چو سازی عُقر راه قرب دوست   دوست را یابی بانواع عطایا و تُحف

منبع: ديوان اشعار ، الهی نامه، از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

ز وسواس است علّتهای روحی   که نبود روح را هرگز فتوحی

.......

ترا با عزم جزم و همّ واحد   کشاند روح قدسی در مشاهد

و گرنه با همه چندین دلی تو   ز کشت خود نیابی حاصلی تو

نشد تا جان تو بی عیب و بی ریب   دری روی تو نگشایند از غیب

.......

بیا ایخواجه خود را نیک بشناس   که انسانی به سیرت یا که نسناس

به سیرت ار پلیدی چون یزیدی*   چه سودی گر بصورت بایزیدی*

.......

سراسر صنع دلدارم بهشت است   بهشت است آنچه زان نیکو سرشت است
...
ز ذاتی کوست عین رحمت ایدوست   نباشد غیر رحمت آنچه از اوست

.......

کدامین ذرّه را در ملک هستی   نیابی رحمت ار بیننده هستی

گل و خارش بهم پیوسته باشد   که از یک گلبن هر دو رسته باشد

.......

نه استقلال اهل اعتزال است   نه جبر است و سخن از اعتدال است
...
چو در توحید حق نبود سوایی   سخن از جبر چبود ؟ ژاژخایی

کدامین جابر است و کیست مجبور   عقول نارسا را چیست منظور

هر آن بدعت که پیدا شد در اسلام   چو نیکو بنگری ز آغاز و انجام

همه از دوری باب ولایت   پدید آمد سپس کرده سرایت

.......

جهنم را نه بودی و نمودی   اگر بد در جهان از ما نبودی

ز افعال بد ما هست دوزخ   فشار نزع و قبر و رنج برزخ


نویسنده وبلاگ: یزیدی*: یزید ، بایزیدی*: بایزید بسطامی


منبع: فرازهایی از دفتر دل، بخش 12 یب، ديوان اشعار،
از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

وسعت سیر تو است در خانه ات   گه به دالان و گه به ایوانا

فسحت سیر تو است در جانت   گه به برجیس و گه به کیوانا

.......

همّتی و سفر بکن از خود   تا ببینی مقام انسانا

به یقین اسم اعظم است یقین   ایخوش آنکوست اهل ایقانا

بمقامی کسی ز شک نرسد   اندر آن نیست وجه امکانا

به یقین بی یقین نخواهد شد   آخر الامر مرد میدانا

.......

از ره لطف خویش فرموده است   خلقت عقل و نفس و شیطانا

حکمتش حکم کرد کاین سه بود   بهر تکلیف قابل آنا

بو که سیمرغ نفس از قفسش   پر زند تا بسوی رضوانا

.......

زنده گردد روانت از دانش   چو زمین زنده ز آب بارانا

نور دانش خوراک انسانست   جز از آنست آن حیوانا

.......

غول را حکمت ار کنی القا   مشت آورده ای به سندانا
...
آشنا ار به اصطلاحات است   نام نامیش دیو دیوانا
...
یکدوروزی سوار پندار است   که در آید همی به جولانا

بعد از آن درد حسرت و فراغ   آه و افسوس و داد و افغانا

دیو و دد در لباس آدمی اند   نه یکی و نه دو فراوانا

بخرد آنکس بود که در گیتی   باشد از دیو و دد گریزانا

اهل دنیا همیشه در جنگند   این ستیزد چو گرگ با آنا

این چو کفتار میزند چنگال   آن چو سگ میگزد به دندانا

این شود حمله ور بسان پلنگ   و آن بغرّد چو شیر غرّانا

جنگشان از برای سنگ و گلست   داد از مردمان نادانا

آخر الامر بگذرند همه   مانده سنگ و گل بیابانا

.......

هر کس از رأی عقل سر پیچد   شود از کار خود پشیمانا

زود باشد در آتش حسرت   سخت گردیده است بریانا

.......

نزد دانا بسی ز نادانی است   لب گشودن به هذل و هذیانا

چو نشستی بنزد دانایی   خامشی پیشه کن شوی دانا

که بسی زشت و ناپسند بود   زیره بردن به شهر کرمانا

.......

ایخوش آنکو مراقب خویش است   ورنه نفسش کشد به نیرانا

خواهی ار تخم رستگاری را  نیست غیر از مراقبت جانا

.......

حدّ خود را شناس تا نکنی   نعمت قدر خویش کفرانا

که درین کفر نعمت است ترا   نکبت دائمی و خذلانا

.......

الحذر الحذر که وقتت را   بگذرانی برای رمانا
...
حذر از تنبلی که نتوان کرد   کار خرداد را در آبانا

.......

فاطمه خانم و سعیدۀ من   جان و جانان و نور چشمانا

با درود و نوید می بوسم   دست هر یک چو شکل بوسانا

ای دو رخشنده گوهر پاکم   ای دو پاکیزه درّ تابانا

پند شیرین همچو قند مرا   که شمارا است آب حیوانا

خوش نیوشید و خوش بنوشیدش   من شما را شوم بقربانا

حلقۀ گوش خویشتن سازید   این سخنهای درّ غلطانا

مادر پندهاست پند پدر   که به فرزند دارد ارزانا

.......

باشد این پند نامۀ فرزند   یادگار پدر به دورانا

حسن آملی که نظم وی است   ثروت رفعت جوانانا


منبع: فرازهایی از پندنامۀ فرزند دیوان اشعار از اثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

بیا برگیر ای پاکیزه گوهر    نکاتی را که آوردم به دفتر

چو این دفتر حکایت دارد از دل   بسی حرف و شکایت دارد از دل

بحکم طالعش از اختر دل   نهادم نام او را «دفتر دل»

ز طوفانی دریای دل من   صدفهایی که دارد ساحل من

بسی از آن صدفها را ز ساحل   نمودم جمع و شد این دفتر دل

ز ما این دفتر دل یادگاری   بماند بعد ما در روزگاری

نه چندان بگذرد از این زمانه   که ما را نیست نامی و نشانه

ولیکن دفتر دل هست باقی   من الآن الی یوم التّلاقی

.......

قلم از آتش دل زد زبانه   سوی بسم الله و کن شد روانه

ز بسم الله و کُن بشنو دگر بار   که تا گردد روان تو گُهر بار

.......

کنِ عارف بود امر الهی   بکن با امر او هر چه که خواهی

چو یابی رتبت سرّ ولایت   بود اذن الهی از برایت

.......

سلام اسمی ز اسمای الهی است   چنانکه آخر حشرت گواهی است

نه صرف لفظ سین و لا و میم است   سلامی گر ترا قلب سلیم است

تو آن اسم الهی سلامی   اگر سالم بهر حال و مقامی

.......

شدی سالم چو در فعل و کلامت   فرشته آورد از حق سلامت

.......

ترا دادم مقام کن ازین کن   هر آنچه خواهی انشایش کنی کن

من از کن هر چه میخواهم شود هست  تو هم کن گوی و میباشد ترا دست

.......

قیامت را پس از بُعد زمانی   چه پنداری که خود اینک در آنی

قیامت چون که در تو گشت قائم   بود این نامه در دست تو دائم

در آن حدّ سزاوار مقامت   رساند حق تعالی هم سلامت

مقام کن به بسم الله یابی   بهر سو رو نماید فتح بابی

بطیّ الارض اندر طرفة العین   ببینی اینکه من این الی این

و یا با اینکه در جایت مقیمی   چو آصف آوری عرش عظیمی

بلی با قدرت کاملۀ حق   بلی با حکمت شاملۀ حق

.......

به بسم الله که اذن الله فعلی است   ترا فیض مقدّس در تجلّی است

دمادم جلوه های یار بینی   چه کالاها درین بازار بینی

متاع عشق را گردی خریدار  برون آیی ز وسواس و پندار



منبع: فرازهایی از بخش اول دفتر دل ديوان اشعار
از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

نکته 850: ملک الشعرای بهار در صفحه ی مقدمه رساله نفس ارسطوطالیس ترجمه باباافضل کاشی مطبوع در سنه 1316 ه ش گوید: بعد از مرگ بو علی سینا بازار فلسفه در ایران روی به کسادی نهاده است و بزرگانی مانند حکیم عمر خیام و شیخ شهاب و باباافضل و قطب الدین شیرازی و غیر هم نتوانسته اند آن بازار را با رونق پیشین آورند و میتوان گفت اگر چراغ نورانی صدرالدین شیرازی معروف به ملاصدرا در آخرالزمان بلاد ایران را منور نکرده بود با آن هجومی که علمای شریعت-یعنی متقشفین آنان- بر سر حکمت و فلسفه آوردند محال بود که دیگر نام حکیمی در ایران بگوش برسد. 


نکته 861: کتاب شناسی فهرست نویس برایم حکایت کرد که در سنۀ نهصد و بیست و شش هجری قمری که ده سال بعد از اختراع چاپ است رسالۀ صنائع جابربن حیان را در خارجه به  آلمانی و فرانسوی و انگلیسی ترجمه و چاپ کرده اند. در آن رساله آمده است که شخصی در معیت امام صادق علیه السلام از آنجناب سؤالاتی می کرد تا وقتی به بازار مسگرها رسیدند از امام سؤال کرد مس چیست؟ فرمود نقره فاسد شده است و دوایی دارد که چون آن را به مس زنند نقره خالص شود. سائل نپرسید که آن دوا چیست، مترجم آلمانی خیلی به سائل عصبانی شده است که چرا نپرسیدی دوای آن چیست.


نکته 875
: فیلسوف اول استدلال می کند و بعد معتقد می شود و متکلم بالعکس


نکته 900
: ... در منتهی الارباب گوید کابوس آنچه بشب مردم خفته را فرا گیرد و او در آنحالت نتواند جنبش کرد و آنمقدمه صرع است این حالت را در فارسی رائج امروز بختک گویند. و گویند که بختگ بر وی افتاده. و گویند پسر و دختر عزب* تنها نخوابند که بختک بر روی آنها میافتد.

...و آنسخن که امروز درباره پسر و دختر عزب رائج است که آنان را از بختک بیم می دهند افسانه ای ریشه دار در عجائب المخلوقات قزوینی است که گوید: زلار دیوی است که بزمین یمن باشد اگر کسی را بیند با او مجامعت نماید و اهل آن بلاد این دیو را دانند و گویند فلان منکوح او شد و از او نومید شوند زیرا که قضیب او چون سر گاو باشد.

سکاچه* بر اثر امتلاء معده و افتادن به استلقاء است اگر صبر شود تا غذا از فم معده پایین رود و بخصوص در حال هضم غذاء و احتماء معده و عدم استلقاء اصلا کابوس روی نمی آورد.


نویسنده وبلاگ:
عزب* مجرد ، سکاچه* کابوس - بختک ، امتلاء* پر شدن ، استلقاء* به پشت خوابیدن(به اشتباه شیوه ای پسندیده شمرده شده)، احتماء* پرهیز غذایی
 

نکته 937: ...مردی نزد حضرت سلیمان آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست. سلیمان علیه السلام وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد میشود در حالتی که پر او بر سرش است، مردی دست بسر کشید گفت بگیرید که دزد اوست.



منبع:
هزار و يك نکته از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

 
از مردم دیو و دد بریدن چه خوش است   در گوشۀ خلوت آرمیدن چه خوش است

بی دیدن چشم و راه پیمودن پا   سیر دو جهان کردن و دیدن چه خوش است

.......

  در فکر شبانه روح نیرو گیرد   چون ماه ز آفتاب پرتو گیرد

در فکر نشین که مرغ وحشی دلت   پرواز کنان جانب مینو گیرد

.......

هشدار که جز تو رهزنی نیست ترا   جز نفس پلید دشمنی نیست ترا

این دم که در آنی به غنیمت میدار   بگذشت و دگر آمدنی نیست ترا


منبع: رباعیات ديوان اشعار
از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

آرام حسن که راه بس دشوار است   بس گردنه ها که در ره رهوار است

گویم بمثل خسی کند سیر محیط   گامی است ز کار دل که با دلدار است

.......   

سرمایۀ راهرو حضور و ادب است   آنگاه یکی همّت و دیگر طلب است

ناچار بود رهرو ازین چار اصول   ورنه به مراد دل رسیدن عجب است

 
منبع: رباعیات ديوان اشعار
از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

این خلقت دل ربا مجازی نبود   حق است و حقیقت است و بازی نبود

خاموش نشین و حرف بیهوده مزن   جای سقط و زبان درازی نبود

......   

زنهار دلا ز نفس رهزن   کو اهرمن است نی برهمن

با خلق خدای مهربان باش   دشنام مده ولو به دشمن

......   

- آن که در آثار صفات و اخلاق انسانها، و در احوال و افعال حیوانها دقیق شود، حیوانها را تمثلات ملکات انسانها می یابد.    

 
منبع: رباعیات ديوان اشعار
، صد کلمه در معرفت نفس، از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin
کلمه ی 793: لکاتبه الراجی که از اشعار یادگار زمان جوانی است (۲۴/۱۲/۱۳۲۹ ه ش):

آن شنیدستم که وقتی واعظی   کرد با سلطان عصرش این خطاب

که مرا باشد ز تو چندین سؤال   از سر انصاف و حق می ده جواب

گر شوی عطشان اندر چند روز   هیچ ناید در کَفَت یک جرعه آب

از برای کاسه آبی ای امیر   چند مبلغ می دهی بی ارتیاب

گفت چون جانم رود از کف برون   نصف ملکم ار دهم باشد صواب

باز گفتش ار شود حبس از تو بول   مدّتی باشی به رنج و اضطراب

چند بدهی مر طبیبی را که تا   مر تو را برهاند از درد و عذاب

گفت ار نصف دگر بدهم بدو   به که تا جانم بود در التهاب

گفت پس غرّه مشو زین اقتدار   جملگی باشد بهای بول و آب

شکر حق می کن حسن در روز و شب   سالمی از رنج های بی حساب

وحی شد از حق به موسای کلیم   تا نماید از دو غفلت اجتناب

شادمان ناگردد از مال زیاد   دائماً باشد به ذکر آن جناب

آورد عصیان مال بی شمار   ترک ذکرش می کند دل را خراب

آنچه حق خواهد بدان خوشحال باش   در توکّل باشدت اجر و ثواب

گر توکّل داری ای بی تار و پود   باش مانند غریق توی آب

ثروت دنیا در اخر حسرت است   کو بود اعدا عدوی شیخ و شاب

گردن طاعت بنه در سوی یار   تا که باشی مستطاب و مستجاب

صفحه ی دل پاک کن از تیرگی   دیده از غیرش بیفکن در حجاب

چون که باشد مر تو را سویش متاب   لحظه ای از امر او سر بر متاب

دل به غیرش گر ببندی ای لُکع   خویشتن رابین مخلّد در عذاب

ور به ذکرش مطمئنّ شد قلب تو   رو بخوان طوبی لهم حُسن مآب


منبع:
هزار و يك كلمه جلد هفتم از آثار علامه حسن زاده 

ارسال در تاريخ توسط admin
« سحر به آدم توحد مي دهد ...

- جاي خوب فضاي خوب زمان مكان ...

- توحد وحدت خلوت غذا بعضي از غذاها مثلا حبوبات ادم رو مي شورونه  ...

- راجع به ميوه ها خواصشون  ...

- همنشين حرف عوارض احوال  ...

- وقت سحر هوا تلطيف شده است  ...

-  حالات انتقالات خوش پيش مي ياد ...

- چند مدتي كه تمرين بدهد خودش را انس مي گيرد ...

- تصلب انسان اعتياد انسان رهبر آدم مي شه خودش راهنما مي شه  ...

- اون زوايا اون گوشه كنار اون نهانخانه قلبت را جارو بكش تطهير كن  ... »

دانلود MB 3.9

لينك كمكي

منبع: بر گرفته از سخنان علامه حسن زاده آملی  

ارسال در تاريخ توسط admin

چه خبرهاست خدايا كه ندارم خبري   كو مرا خضر رهي تا كه نمايم سفري
    .......
صمت و جوع و سهر و خلوت و ذكر به دوام   خام را پخته كند پخته شود پخته تري

منبع: ابيات ديوان اشعار از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin
كلمه ي 643: ... علم و عمل دو گوهر انسان سازند، آن مشخص و سازنده روان است، و اين مشخص و سازنده بدن، و هر دو غذاي انسانند ...  

كلمه ي 780: بدان كه اطبّاء منع كرده اند جمع ميان ماست و ماهي - يعني در خوردن - زيرا كه مولّد جذام است و فالج؛ و ميان جميع ترشي ها با ماست؛ و ميان سويق و شير برنج؛ و انگور و كلّه پاچه؛ و انار و هريسه؛ و سركه و برنج؛ و ماست و ترب؛ و ماست و گوشت مرغ خانگي؛ و آب چاه و آب رودخانه. ...

كلمه ي 972: هر موجود معجون خاصّي است، و واجب الوجود بالذّات وجود خاصّي، فتدبّر. 

كلمه ي 980: عارف به سرّ القدر را مي بيني كه گرسنه را چيزي نمي دهد و به سير چيزي مي بخشد، به تهيدست نمي دهد و به مالدار مي دهد، فهم كن، خداي رحمان رحمتت كناد.

كلمه ي 979: تا به سرّ ولايت نرسيده اي نمي رسي و گيرنده نمي شوي.

 
منبع:
هزار و يك كلمه جلد هفتم از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

دل چه خوش داري بچيزي تالب گور است و بس   اي برادر آن طلب كن بهر تو پاياستي
    

كلمه 771: عارف بزرگوار شيخ عطار در منطق الطير گويد:

يافت مردي گور كن عمري دراز   سائلي گفتش كه چيزي گوي باز

چون تو عمري گور كندي در مغاك   چه عجائب ديده اي در زير خاك

گفت اين ديدم عجب بر حسب حال   كاين سگ نفسم همي هفتاد سال

گور كندن ديد و يك ساعت نمرد   يك دمم فرمان يك طاعت نبرد


منبع: ديوان اشعار و كلمه 771
كتاب هزار و يك كلمه از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

   
گفتي مبين غير مرا اندر جهان گفتم به چشم   گفتي كه منما دوستي با اين و آن گفتم به چشم
.......   
گفتي مخور غم از حوادث آنچه پيش آيد تو را   راضي بشو بر آنچه من راضي به آن گفتم به چشم

گفتي غبار از دل ببر تا منزل جانان شود   در خانه ي دل آيدت آن جان جان گفتم به چشم


منبع:فراز هايي از كلمه ي 845 كتاب هزار و يك كلمه از آثار علامه حسن زاده

ارسال در تاريخ توسط admin

الهي اگر مذنب نباشد غفار كيست و اگر قبيح نباشد ستار كيست

الهي حسن زاده آدم زاده است چگونه دعوي بي گناهي كند

الهي آنكه دنبال درك مقام است غافل است كه مقام در ترك مقام است، حسن را در مقامش مقيم و مستقيم بدار 

الهي عارف را به مفتاح بسم الله، مقام كن عطا كني كه با كن هر چه خواهي كني كن، با اين جاهل بي مقام هر چه خواهي كني كن كه آن كليد دارد و اين كليددار

الهي حسن تويي و حسن حسن نما است

الهي اگر گويم سگ كوي توام، از روي سگ اصحاب كهف شرمنده ام

الهي خروس را در شب خروش باشد و حسن خاموش باشد

الهي همه كار تو را مي كنند و حسنت هم بيكار نيست

الهي شكرت كه ديده ي جهان بين ندارم هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن

الهي اين و آن گويند بهاي يك گرده نان پنج قران است، حسن بي بها گويد هرگز آن ببها در نميآيد در ازاي هر لقمه و جرعه از ازل تا ابد شكرت

الهي گاهي اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ميگفتم، و گاهي اعوذ بك من همزات الشياطين، و گاهي اعوذ بك من شر الوسواس الخناس از امشب كه ليله سبت رابع صفر هزار و سيصد و نود و سه هجري قمري است اجازت مي طلبم كه رب اعوذ بك مني بگويم

الهي درجات پدر و مادرم را مزيد گردان كه اگر ايشان احسن نمي بودند من حسن نميشدم

الهي تو كه يوسف آفريني حسن از زليخا كمتر باشد و تو كه ليلي آفريني حسن مجنون تو نباشد؟!

الهي چه كنم كه تا كنون از بيرون مي جستمت و دروني بودي و اكنون از درون ميجويمت و بيروني شدي

الهي شكرت كه به هر سو رو ميكنم كريمه فاينما تولوا فثم وجه الله برايم تجلي ميكند

الهي شكرت كه به حسن دختر دادي و پسر دادي و از هر يك چيزها به وي خبر دادي

الهي خوشا بحال كساني كه لذات جسماني شان عقلاني شد

الهي تاكنون باميدواري سر به بالا مي داشتم و خدا خدا مي كردم، اكنون بشرمساري سر بزير افكندم كه چرا چون و چرا مي كردم

الهي در فكر فهميدن حروف مقطعه كتابت بدينجا رسيدم كه تمام كلماتت حروف مقطعه اند خنك آنكه اهل قرآن است
 

منبع: فرازهایی از کتاب الهی نامه، از اثار علامه حسن زاده آملی

ارسال در تاريخ توسط admin
درجات عارف سالك

درجه يكم، شوق است... ، طلب خلوص محبّت رياضت طاعت مراقبت صَمْت فكر ذكر صبر شكر توكل ابتلاء رضا تسليم فقر شهود خوف حيرت محو افاقه ابتهاج قرب انبساط فناء بقاء جمع الجمع ولايت انتهاء است

(شرح اجمالي در كلمه 969)

منبع:فراز هايي از كلمه ي 969 كتاب هزار و يك كلمه از آثار علامه حسن زاده
 

ارسال در تاريخ توسط admin

...هيچ گاه داعي با دست خالي بر نمي گردد، و آنچه كه براي تحصيل آن به دعا نشسته است بهتر از انكه مي خواهد عائدش مي شود و تبديل به احسن مي گردد

كلمه ي 973: اگر به راستي تشنه شدي آب برايت مي فرستند، صابر باش كه اگر دير شود مسلّما دروغ نخواهد شد، مجرّب است. عارف رومي در جلد سوم مثنوي (ص 309).

حكمت حق در قضا و در قدر    كرده ما را عاشقان يك دگر

تشنه مي نالد كه كو آب گوار   آب هم نالد كه كو آن آبخوار


منبع:فراز هايي از كلمه هاي 881 و
973 كتاب هزار و يك كلمه از آثار علامه حسن زاده
 

ارسال در تاريخ توسط admin
گرنه کارت دلبری و غارت و یغماستی   پس چرا اینسان جمال خویش را آراستی

گرنه شیدای توام ای شاهد یکتای من   پس چرا جوش و خروشم در دل شبهاستی

نی که من تنها شدم شیدای آن حسن آفرین   هر کجا رو آورم صدها چو من شیداستی

.......

 سالها در جستجویت کوه و هامون گشته ام   همچو آن ماهی بدریا کآب را جویاستی

.......

هم دل و هم دلبر و هم جان و هم جانانه ای   هم انیس و مونس رندان بی پرواستی

هم ره و هم رهرو و هم یاری و هم یاوری   علت اولایی و هم غایت قصواستی

.......

ذات پاکت را چه بتوان گفت کز روی مثل   هفت دریا قطره ای نسبت به آن دریاستی

نی غلط گفتم که نسبت را در آنجا راه نیست   برتر از افکار و از اوهام و از اراستی

.......

تن چو ساحل دل چو دریا یادت ای جانانه ام   اندرین دریای دل هر لحظه گوهر زاستی

.......

من ندارم قدرت وصف قد و بالای تو   لیک دانم دلبرا بیحد و مر زیباستی

.......

عشق ذاتی منت ای دلبر و دلدار من   ز آه آتش بار و سوز جان من پیداستی

خود تو آگاهی دلاراما که از بی تابیم   مسکن و ماوای من این گوشه صحراستی

.......

دل اگر باشد بسی سهل است روزه در تموز   حال ار باشد بسی کوته شب یلداستی

شور گر باشد شود دشوارها آسان همی   سوز گر باشد نه بیم سوزش سرماستی

قدسیان احسنت گویان با حسن گفتند دوش   رشته نظم است این یا لؤلؤ لولاستی



منبع: فراز هايي از قصيده ي صحراويه ديوان علامه حسن زاده آملی
 
ارسال در تاريخ توسط admin

       
 گفتم كه مگر شود بياييم به سوت   گفتم كه مگر دست دهد ديدن روت
 ديديم كه جز سوي تو و روي تو نيست   يعني كه ز كوي تو رسيديم به كوت
       
منبع: اشعار و ابيات ديوان علامه حسن زاده آملی 
  
ارسال در تاريخ توسط admin

       
هر چه در اين راه نشانت دهند    گر نستاتي به از آنت دهند
       
منبع: بر گرفته از صحبت هاي علامه حسن زاده آملی شعر از مخزن الاسرار نظامي  
 
ارسال در تاريخ توسط admin
انسان آگاه بیدار همواره در اندیشه آشنایی به گوهر هستی شگفت خود است که گوید من کیستم، و آغاز و انجامم چیست، و پدید آورنده من کیست؟!
  
                               
  
 
می اندیشد که چه نیرویی در اوست که بر همه هستیها دست می یابد و بر انها چیره می شود؟! در آگاهی به این نیرو کوشش می کند که از هر شناختی برای او ارزنده تر و شایسته و بایسته تر است. و به راستی و درستی این شناخت برای او سرمایه گرانبها و گرامی برای هر شناخت است.

منبع: فرازهایی از مقدمه ی کتاب گنجینه گوهر روان، از اثار علامه حسن زاده آملی

ارسال در تاريخ توسط admin
- فرزند ارجمندم، از اکنون باید بر قدم صدق یوسف صدّیق سلام الله علیه بوده باشد که :

   در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است
                                              ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار
    

- فرزندم! خود را باش. این داعی حسن حسن زاده آملی دینداری متمسّک به ذیل ولایت محمّد و ال محمّد صلوات الله علیهم با دلیل و برهان است، نه به تقلید و اتّباع از این و ان...

- ای فاضل فرزانه و فرهیخته و فرزام! در صنایع انسانها دقّت بسزا بفرما که همه ی انها را دین و ایین است؛ یعنی هر یک را در نحوه ی نگاهداری و اعمال ان برنامه ای خاصّ است که باید بدان برنامه اگاهی داشت و ان صنعت را به دستور ان برنامه به کار برد تا ان صنعت در کارش درست نتیجه دهد، و اگر مطابق دستورش به کار نرود، یکبارگی دچار اختلال و فساد و زوال می شود و مشکلات و حوادث بد پیش می اورد. ان دستور دین ان صنعت است، و هیچ صنعتی بی دین و دینداری پایدار و استوار نمی ماند.

سرزمین عشق

-این همه صنایع برّی و بحری و فضایی شگفت ساخته ی قطرات نطفه اند؛ یعنی قطره نطفه ای در دو کارخانه حیرت اندر حیرت الهی که یکی زهدان مادر عزیز و دیگر همین نشأه گرامی دنیای مشهود ما که رحم دوم است؛ چنان دارای صورت دلنشین و بینش و دانش این چنین شده است که این همه صنایع شگفت از وی به منصّه ظهور رسیده است.

-نخست تأمّل بفرما که چگونه قطره نطفه ای، انسانی این چنینی شده است.

- و پس از ان تدبّر بفرما که چگونه به اختراع این همه صنایع بوالعجب دست یافته است، و سپس تعقّل بفرما که همه صنایع این نطفه را دین و ایین است. ایا ان کس که نطفه ای کذایی را چنین صورت و صنعت دلنشین چیره دست مخترع و مبتکر صنایع حیرت اور به بار اورده است، او را بی دین و بی ایین افریده است؟!

- عزیزم! کشیک نفس بکش تا انسانی الهی شوی، و در عداد مقرّبین در ایی و وارداتی ان سویی عایدت شود.

- و بدان که علم و عمل دو حقیقت انسان سازند و علم، امام عمل است، و اکنون هنگام تحصیل علم و اعتیاد به عمل صالح ان عزیز است، به انتظار فردا مباش که به فرموده ی انسان اگاهی:

در جوانی به خویش می گفتم      شیر شیر است گر چه پیر بود
تا  به  پیری  رسیده ام  دیدم        پیر پیر است گر چه شیر بود

 
منبع: فرازهایی از کلمه ی ۶۳۵ کتاب هزار و یک کلمه، جلد ششم، از اثار علامه حسن زاده آملی

ارسال در تاريخ توسط admin
.: Weblog Themes By Blog Skin :.